اسباب کشی
من به Wordpress اسباب کشی کردم.
لطفاً اگر بصورت اتوماتیک منتقل نشدید، لینک زیر را کلیک کنید:
من به Wordpress اسباب کشی کردم.
لطفاً اگر بصورت اتوماتیک منتقل نشدید، لینک زیر را کلیک کنید:
سلام
روز بعد از تولدم با مامانی باباجون و دایی ها با ماشین رفتیم مشهد زیارت امام رضا (ع). مامانجون الهه و عموها و بقیه بچه های فامیل هم با قطار اومدن.

جای همگی خالی، من برای اولین بار رفتم حرم و کلی بازی کردم. از امام رضا هم خواستم که باباجون محسنم رو زودتر بیاره پیش ما.

کلی هم فامیل تو مشهد داشتیم که من باهاشون آشنا شدم: سناسادات، امیرحسین، مهدی، فاطمه، عسل، امیرمهدی، محمدحسین و مامان باباهاشون. تازه دو تا نی نی جدید هم تو راهه.




من تو مشهد پنجمین دندونم رو از خدا هدیه گرفتم
. تازه دیگه یاد گرفتم که خودم از تخت و مبل و پله پایین بیام و بالا برم. خیلی حال میده چون دیگه هرجا دلم بخواد میرم و هرچی بخوام برمیدارم
.
ببخشید سلام
آخه تولدم بالاخره با یک هفته تأخیر برگزار شد و من از ذوقم، سلاممو خوردم!
چون هفته قبل باباجون محسن که نبود و باباجون حسین هم رفته بود خونه خدا. مامانجونم اینا منتظر بودن واسه این هفته باباجون محسن هم بیاد تا تو جشنمون شرکت کنه، اما آدم بدا بازم نذاشتن بیاد
واسه همین هم من گفتم که روی کیک تولدم یه عکس خوشگل از باباجون محسن بزنن
.
مامان هم خونه رو خیلی قشنگ کرده بود، من هم به هرچی دستم می رسید باهاش بازی میکردم و اگه زورم میرسید میکندمش!
ولی خاله هاجر اینا هم با اینکه خیلی دوست داشتن بیان نتونستن و جاشون خیلی خالی بود. خاله هاجر سورپرایزمون کرد و یه کادوی خیلی خوشگل برام فرستاد خونمون ![]()
بابا محسنم هم که نیومد، ولی من یه عکس دونفری باهاش گرفتم (!):

خلاصه جای همه خالی!

راستی دوست جدیدم ـ ریحانه ـ هم با مامان و خاله و مامان بزرگش اومده بودن و یه اسباب بازی خیلی خوشگل هم برام آوردن. دست همه درد نکنه...
سلام بالاخره بعد از سه هفته مهمونی خونه مامانی باباجون برگشتیم تهران خونمون. ![]()
جای همه خالی خیلی خوش گذشت. دو روز اول خاله هاجر اینا هم بودن و من کلی با حافظ و حسین بازی کردم. عروسی محمد آقا (پسر خاله مامانم) هم رفتیم و من با آقا داماد و ماشینش عکس گرفتم.

نعیمه و فاطمه خانم (نی نی های دخترخاله های مامان) هم بزرگ شده بودن. ![]()

نعیمه

فاطمه

این هم بقیه دوستام
هر روز از صبح که بیدار میشدم با مامانی یا دایی میرفتیم تو حیاط آب بازی یا تو اتاق دالی بازی و توپ بازی میکردیم. یه بازی دیگه هم اینکه یه توپ میگرفتم دستم و از یه عالمه پله بالا میرفتم و بعدش توپ رو قل میدادم پایین تا از رو پله ها یکی یکی بیافته ![]()

مامانی هم با چندتا متکا یه خونه کوچولو برام درست کرده بودن و توش کلی اسباب بازی چیده بودن. خلاصه من اینقدر مشغول بازیهای جدید بودم که دو هفته اول حرف زدنم (مامان بابا دد اب و...) رو به کلی یادم رفته بود. ![]()

فقط نمیدونم چرا بعد از چند روز اول یه روز که از خواب بیدار شدم دیدم بابا نیست. شب هم برنگشت و فقط با تلفن با من و مامان حرف میزد. بابا یه بار دیگه برای ۱۷ روز پیشمون نبود. درست مثل وقتی که من دو ماهم بود و بابا رو برده بودن زندان. ![]()
اما بابا دیروز اومد دنبالمون و همه با هم اومدیم خونه
... این هم دو تا عکس از نمازخونه و رستوران برگشتنمون!


اصفهان رفتن ما یه روز عقب افتاد و من تونستم برم دیدن دوست جدیدم "محمدحسین":

عکسهای بیشتر محمدحسین هم فعلاً اینجا گذاشتن.
فعلاً تا بعد ![]()
سلام،
از دست این مامان بابا که همش به روز کردن وبلاگ من رو به همدیگه تعارف میکنن و آخرش هم با کلی تأخیر نصف چیزا رو یادشون میره بنویسن. آخه شماها که اینکاره نبودین برای چی وبلاگ ساختین؟

بگذریم...
من این هفته کلی پیشرفت کردم:
اولیش اینکه دیگه میتونم وقتی دستم رو به مبل یا میز گرفتم و واستادم راه هم برم. تازه از اون مهمتر اینکه یاد گرفتم وقتی واستادم، خودم بشینم
. برای همین دیگه وقتی از واستادن خسته میشم مجبور نیستم با داد و فریاد مامان و بابا رو صدا کنم که نجاتم بدن ![]()
شیرینکاریهای جدیدی هم یاد گرفتم: سرفه دروغی میکنم، خرگوش میشم، بوس هم میکنم ![]()
تازه دیگه غیر از مامان و بابا و دَدَ، عمه و آبه و قاقا و ... هم میگم ![]()

مصطفای خرگوش
هفته پیش هم رفتیم یه جایی که همه اونجا به زبون من حرف(جیغ) میزدن ![]()
هم باحال بود هم ترسناک ![]()


یه شب هم رفتیم دیدن یه آقایی که چند روز بود از پیش باباجون محسن اومده بود ولی فرداش دوباره برگشت پیش بابا جون. اونا یه نوه خوشگل هم داشتن که از من کوچولوتر بود.

هفته دیگه هم قراره بریم اصفهان خونه باباجون حسین تا هم عروسی پسرخاله مامانم بریم هم دیدن بچه دختر خالش. تازه دایی محمدرضا هم دیگه کنکورش رو داده و میتونه یه عالمه با من بازی کنه. قراره حافظ و حسین هم بیان.
پس فعلاً تا بعد از سفر اصفهان خداحافظ ![]()
عید همه مبارک! امروز من و مامان به بابا یه کادو دادیم تا موقع رانندگی، آفتاب چشماشو اذیت نکنه. خوش به حالش؛ چون آفتاب وقتی میافته تو چشمای من، میخکوب میشم ![]()
چند وقته بابا مهدی وقتی میاد خونه، منو میذاره تو ماشین تا با هم ماشینو پارک کنیم! هفته پیش هم منو برد سوپری محله مون میوه و خوراکیای دیگه خریدیم.
من چون خیلی پسر خوبی هستم و به حرف بزرگترها گوش میدم، تا بهم میگن "موش"، موش میشم و بعدشم اینجوری می کنم:
!! اول هفته هم که مامانجون و عموها شب اومده بودن خونه مون پسر حرف گوش کنی بودم، ولی بازم بهم شام خوشمزه نرسید
. تازه فرداش هم هی سرفه میکردم، واسه همین رفتیم پیش یه آقای دکتر نزدیک خونه مون برام دوای خوشمزه داد، من هم خیلی دوسش دارم.
مامان چند روز پیش شیشه آبم رو گذاشته بود رو زمین، منم که تشنم بود برداشتمش و آب خوردم، مامان اینقده ذوق کرد که زنگ زد به بابا گفت من دارم خودم از شیشه آبم، آب میخورم! ![]()
پنجشنبه شب رو با کلی از فک و فامیل مهمونی بودیم و با دوستام یه عکس خوشگل هم گرفتیم:

محیا و من و عرشیا و آراد (داداشی عرشیا) و لعیا (خواهر محیا) و محمدجواد!
دیروز هم تو خونه عمو محمد کلی با مبین بازی کردم؛ مخصوصاً با کامپیوتر عمو محمد!

طبق معمول، آخرش هم یه عکس دسته جمعی گرفتیم با هم؛ ولی چقدر جای باباجون محسنم خالی بود... حتی با اینکه تو مهمونی زنگ زد و با همه صحبت کرد
. عوضش تو عکس به جای باباجون محسن، یه گل گذاشتیم.

بعد از مهمونی خونه عمو محمد، من که از بس بازی کرده بودم خیلی خسته بودم و خوابیدم، اما بابا تا نصف شب با مامانجون و عمو علی رفته بودن گردش؛ عکساش هم اینجا و اینجا هست.
امروز هم که روز عید بود، خاله زینب اینا بعد از مدتها اومده بودن خونه مون
.
امشب یه کم تمرین تایپ کردم که وقتی باسواد شدم، راحت بتونم تو وبلاگم مطلب بذارم!

اول یه خبر خوب. من و مامان کلی نگران بودیم چون بابا قرار بود این هفته بره دادگاه و من میترسیدم دوباره نذارن برگرده خونه پیشم، ولی بابا برگشت
.
گفتم هرچی دور و برم باشه دستمو میگیرم بهش و وایمیستم ولی چندبار محکم خوردم زمین؟ چند روزه دیگه زمین نخوردم، اما وقتی از وایستادن خسته میشم، چون نه بلدم بشینم و نه بلدم مامان بابا رو صدا کنم، مجبورم جیغ بکشم! ![]()
این هفته مامان و بابا منو بردن اسباب بازی فروشی و برام اسباب بازیهای کوچیک و بزرگ و یه مبل کوچولو اندازه خودم برام خریدن:

دیشب هم با عمو یوسفزادگان اینا رفتیم شام یه جایی که واسه بچه ها یه سرسره داشت، ولی بابا فقط گذاشت من نیگا کنم و نذاشت خودم هم برم بازی
. وقتی همه شروع کردن به خوردن اون غذاهای خوشبو مامان به من سرلاک داد. منم نخوردم و خواستم از اون غذاهای روی میز بردارم. اولش مامان چیزی نگفت و واسه همین منم دست به کار شدم ولی یه دفعه مامان من رو دید و جیغ زد و غذام رو ازم گرفت. این هم بقیه غذای اون شبم(!):
سهم من از یک شام!
مامان میگه تو خانواده این عمو یوسف، قراره به زودی یه همبازی جدید برای من بیاد. ![]()
امروز ناهار رو هم همراه عموهام خونه مامانجون بودیم و قراره هر هفته چندبار اینجا، خونه عمو محمد، و خونه خودمون، همدیگه رو ببینیم! شبش هم رفتیم یه جا که مامان من رو برد تا با آب آشتی کنم، اما من خیلی مواظب بودم و تا نزدیک آب میشدم جیغ میزدم؛ آخرشم تا اومدم با آبا دوست بشم، دیگه باید میرفتیم خونه ![]()

این هم یه عکس خوشگل که مامان بعد از حموم پریروز از من گرفت:

راستی چند روز پیش دوباره دوست بابا مهدی رو صداش کردن و دیگه نذاشتن بره خونه. بابا و مامان و مامانجون خیلی ناراحت بودن؛ من هم دوست بابا مهدی رو دوسش دارم، یه عکس هم که قبلاً باهام گرفته رو با آرزوی برگشتن هرچه زودترش به خونه میذارم براتون.

اول از خودم بگم براتون. دیگه زیاد از روروئک خوشم نمیاد، چون روی زمین خیلی بهتر میتونم هر جا دلم میخواد برم و به هرچی دوست دارم دست بزنم! تازه اولین چیزی که کنارم ببینم، دستم رو میگیرم بهش و بلند میشم وایمیستم؛ اما بعضی وقتا هم با کله میام رو زمین!

پریروز رفتیم دیدن خاله جون بزرگ که از مکه اومده بود. اونجا با مریم و نگین، ماشین بازی کردیم. بعدش هم رفتیم دیدن پروین خانم که با دامادشون اینا تازه از کربلا برگشته بودن. جاتون خالی با بقیه مهمونا، شام هم موندیم همونجا، اما نفس و مامان و باباش نبودن و من با حورا و علی و سحر بازی کردم.

من و مریم و نگین کوچولو
دیروز هم خیلی خوش گذشت، چون رفتیم خونه مامان بزرگ مبین؛ من هم با مبین و اسباب بازیهاش کلی بازی کردم.

من و مبین و اسباب بازیش!
شب هم به افتخار سنا، خودمون رو مهمون کردیم یه رستوران لبنانی. اونجا خیلی غریب بودیم، آخه بیشتر مشتریاش و گارسوناش با هم عربی صحبت میکردن
. از اونجا هم یه سر رفتیم خونه عمو محمد. دوستاش هم اونجا بودن و همه با هم یه کم فوتبال جام جهانی دیدیم.
دیشب رفتیم پارک تا مامان و بابا و دوستاشون با همدیگه شام نون و پنیر و طالبی بخورن و به من هم دوباره غذاهای بی مزه دیگه بدن
؛ ولی خب باز خوش گذشت چون من هم با کالسکه تو پارک یه کم چرخیدم ![]()

تازه ظهرش هم مراسم "سنا بینون" بود خونه مامانی بهجت. سنا دیروزش از راه دور رسیده بود و ما هنوز ندیده بودیمش. الان سنا تنها نماینده خانواده شون در تهرانه!

تازه شم هفته پیش مراسم روز مادر رو هم خونه مامانی بهجت بودیم و کلی خوش گذشت.
تا یادم نرفته، خودم هم کلی وقته که دیگه کامل چهار دست و پا راه افتادم و به هر سوراخی توی خونه سرک میکشم. آخه وقتی خاله هاجر که برای عروسی عمو محمد اومده بود خونمون، دید که من چه عذابی میکشم از دست این مامان هدی جونم: مامان یا من رو بغل میکرد یا میذاشت تو روروئک یا هم رو تخت، خلاصه اصلاً نمیذاشت روی زمین بمونم. خاله هم از همون اول که اومد منو گذاشت روی فرش و شروع کرد باهام بازی کردن.
مامان همش میترسید من یه چیزی از رو فرش بردارم و بخورم، مورچه گازم بگیره، یا سرم محکم بخوره به زمین، ولی خاله طرف من بود و می گفت تا روی زمین نذارنم نشستن و راه رفتن یاد نمیگیرم و خلاصه مامانو راضی کرد که منو زیادی نازنازی بار نیاره! بعد هم به پسرخاله هام حافظ و حسین گفت بیان با من بازی کنن و ازمون عکس و فیلم گرفت.
روزهای اول خیلی خوب بود چون مامان میشست کنارم و باهام بازی میکرد ولی از وقتی دیده که یاد گرفتم چهار دست و پا برم و بدون تکیه بشینم، دیگه با اسباب بازیهام تنهام میذاره و میره سراغ کارهای خودش، وقتی هم من میرم پیشش بغلم نمیکنه
. من هم به خاطر همین تحریم، باز پیشرفت کردم و الان دیگه دستم رو میگیرم به لبه میز و مبل و بلند میشم وایمیستم
!!!
خبر خوب دیگه اینکه چهارمین دندونم رو هم در آوردم، و از همه مهمتر اینکه "ماما" و "بابا" میگم! ![]()
راستی یه روز قبل از عروسی عمو محمد، از خواب که بیدار شدم بدون سر و صدا و یواشکی اومدم کنار تخت و یه سقوط آزاد با کله داشتم و مامان و بابا رو حسابی ترسوندم؛ ولی فقط دردم اومد و طوریم نشد!! ![]()
آخر سر هم چند تا عکس از مسافرت هفته پیش:

من و بابا و ساحل در قاب آلاچیق

من و بابا و خورشید خانوم!

من و مامان تو جنگل

در حال شکستن شاخ غول!!

وقتی من خواب بودم!
آخر سر هم بابا یه عکس هوایی از تهران که موقع برگشتن از تو هواپیما گرفته بود رو داد بذارم اینجا تا پز عکاسی اش رو بده!
